خاطرات زایمان 1

مارال جونم عزیز دلم این متنو زمانی نوشتم که با عجله داشتم میرفتم بیمارستان
تا جایی که خستگی و حافظم یاری کنه واست مینویسم .با هزار دلهره و دلتنگی 14بهمن کارامو میکردم .خاله فاطی و مامان بزرگ اومدن پیش ماهان جون.منو دایی علی و بابا الیاس رفتیم بیمارستان طالقانی.خدا میدونه تو این فاصله چی کشیدم .ساعت ده شب بود.اول از داروخانه بیمارستان یه سری وسایل خریدیم بعد از یه بوفه لباس و ملحفه و...خریدیم و رفتیم بخش زنان و زایمان.با کلی دلتنگی از بابایی جدا شدم .بلاخره بستری شدم.کلی استرس داشتم اخه بدم میومد از محیطش.تا صبح چیا که نکشیدم.با خانم های هم اتاقیم تبادل احساس میکردیم.ساعت 6صبح پرستار اومد و گفت لباسای اتاق عملتونو بپوشین
.هممون ساکت شدیم و مردیم از اضطراب.در این فاصله به بابا پیام میدادم.چند بار سرم دستم در اومد و خون بپا شد.
ساعت هشت بود که منو صدا زدن برم واسه اتاق عمل.اولین نفر من بودم.اساسم خوشحالی و ترس با هم بود.اتاق عمل سالن خیلی بزرگی بود که با دیوار به چندین اتاق عمل تقسیم شده بود.همه مدل عملی بود.خلاصه وارد اتاق که شدم کلی روحیه کرفتم اخه خانم دکترم اونجا بود بهم دلداری داد.راجع به نوع بیهوشی که من بی حسی رو انتخاب کرده بودم صحبت کردیم.گفت بهترین انتخابو کردی
البته به لطف دکتر بیهوشیم اقای
کلی راهنمایی و مشاوره داده بود.دستش درد نکنه.
خلاصه با خانم دکتر وارد اتاق عمل اصلی شدیم.
خوابیدم رو تخت.همش تو دلم صلوات میفرستادم واسه سلامتیت.چندتا خانم دورو ورم بودن.بهم ارامش میدادن.بهشون گفتم من خیلی ترسو هستم هواستون به من باشه.یه وقت پا نشم
خانم دکترگفت تو از همه شجاع تری که به این زودی دوباره باردار شدی.خلاصه با شوخی و خنده و استرس کار شروع شد.نشستم و تو کمرم امپول زدن.بعد دراز کشیدم یه پرده از سمت سینم کشیدن.همش تهوع داشتم.بهم امپول ضد تهوع زدن.راستی دستامم بستن .یه حس خواستی داشتم.تهوع بیحسی.اما یه چیزایی هم حس میکردم.مخصوصا وقتی شکمم رو فشار میدادن تا تو بیای بیرون .حس بدی بود درد حس میکردم.کولی بازی در اوردم و جیغ میزدم.سعی میکردم تا اتفاقارو از تو چراغ بالا سرم ببینم چیزی درست پیدا نبود.خلاصه خانم دکتر فرهمندیان همش با هام حرف میزد.و... صدای گریه نازتو شنیدم
اشک از چشام سرازیر شد.وای خدای من چه حس بینظیری بود.خدایا شکرت.الان اشک اومد تو چشام.ایشالا یه روزی خودت این حسو تجربه میکنی.خدا به همه منتظرا نینی بده ایشالا.خلاصه دخترکم تو رو اوردن نزدیک صورتم و من تو رو دیدم و خدارو شکر کردم.نمیدونم چرا اشکم بند نمیومد.خیلی کریه میکردی دکتر میگفت مارال خانم از اون دخترای نازنازو میشه.
فدات بشم الهی.


خاطرات زایمان 1 

